ردیاب همراه فرزند ، جان او را نجات داد!

امروزه با افزایش نیاز ها و تغییراتی که در سبک زندگی افراد ایجاد شده است، بسیاری از خانواده ها مجبورند تمام طول روز را به دور از فرزندان خود بوده و امکان کنترل و مراقبت از کودکان خود را نداشته باشند. از طرفی با پایین آمدن سن شروع تحصیل، فرهنگ زندگی مستقل و بسیاری از عوامل دیگر، خیلی از کودکان باید از سنین کم، به تنهایی محیط امن خانه هایشان را ترک و از همان کودکی با خطرات موجود در اجتماع دست و پنجه نرم کنند. بنابراین محافظت از خانواده و کنترل وضعیت فرزندان دشواری های خاصی پیدا کرده است. گم شدن و یا ربوده شدن توسط سارقان و ارازل می تواند نمونه ای از این خطرات باشد. در ادامه ماجرایی را که برای یکی از این خانواده ها رخ داد برایتان بازگو می کنیم.

*این داستان با الهام از یک ماجرای واقعی به نقل از مشتریان شرکت ایران رهیاب ( با استفاده از اسامی غیر واقعی) نوشته شده است.

ماجرای دزدیده شدن دخترم ، هستی

دوشنبه ۲۷م آذر ماه بود‌. مشغول مرتب کردن فرم های شرکت بودم. به ساعت دیواری نگاه کردم . کمی از ساعتِ تماسِ دخترم می گذشت، اما هنوز تلفن همراهم به صدا در نیامده بود. با هم قرار گذاشته بودیم وقتی از مدرسه به منزل رسید تماس بگیرد تا هم مرا از نگرانی در بیاورد و هم اگر وسیله ای برای تکالیف درسی نیاز داشت، در راه برگشت برایش تهیه کنم.

زیر لب از دست راننده ی بیخیال سرویس غرغری کردم و زونکن فرم ها را به زور داخل قفسه جا دادم. با خودم پچ پچ میکردم: باز این راننده دیر به دنبالشان رفته!

هنوز نیم ساعت تا پایان ساعت کاری ام باقی مانده بود، اما ۳۰ دقیقه از ساعت رسیدن دخترم می گذشت!

گفتم شاید به پدرش زنگ زده باشد، شماره همسرم را گرفتم… همسرم اظهار بی اطلاعی کرد و تماس نگرفتن دخترم را بنا بر حواس پرتی خودش گذاشت.

همچنان که با یک دست مشغول جدا کردن فیش های واریز و برداشت شرکت بودم، شماره تلفن منزلمان را گرفتم. صدای بوق… یکی… دوتا… سه تا

اما کسی جواب نداد! ترجیح دادم فکر کنم دختر ۸ ساله ام مشغول بازیگوشی است! چند دقیقه بعد دوباره شماره منزل را گرفتم و باز هم کسی جواب نداد. مشغول هر بازی یا کاری بود میبایست تا حالا تمام می شد!

شماره راننده سرویس را گرفتم، تلفن همراهش خاموش بود! دلشوره گرفتم! سابقه نداشت تلفن آقای راننده خاموش باشد. او مدام مشغول صحبت با تلفن و جوابگویی به مادر بچه ها بود . چند بار بابت همین موضوع با او بحث کرده بودم.

نگران شدم! نکند از روی همین بیخیالی ها در راه مدرسه تا منزل تصادف کرده باشند!

با منزل یکی از دانش آموزانِ هم سرویسِ دخترم تماس گرفتم. طولی نکشید که جواب دادند. دخترشان ۴۰ دقیقه بود که به منزل رسیده بود! با دختربچه صحبت کردم و از او پرسیدم هستی را چه ساعتی به منزل رساندند؟ اما جواب کودک پاهایم را سست کرد! گویا بعد از تعطیلی مدرسه، هستی برای بیرون آمدن از مدرسه تعلل کرده بود و راننده که عجله داشت، گمان کرده ما هستی را از مدرسه خارج کرده ایم و بیشتر منتظر نمانده بود!

به همین راحتی!

از دست راننده ی بیخیال، به نقطه جوش رسیده بودم! متعجب از این که چرا کادر مدرسه تا حالا تماس نگرفته اند به مدرسه زنگ زدم! اما کسی جواب نداد! تلاشم برای خونسردی بی فایده بود! چطور کادر مدرسه متوجه جا ماندن دخترم از سرویس نشدند؟! فکر کردم دخترم حتما خجالت کشید که از کسی تلفن بگیرد، و به من یا پدرش زنگ بزند. به سرعت وسایلم را جمع کردم و از شرکت خارج شدم، ماجرا را به همسرم گفتم و از او خواستم مستقیم به مدرسه برود، که اگر زود تر از من رسید، هستی بیشتر از این در سرما نماند!

چند دقیقه بعد هر دو جلوی درهای بسته ی مدرسه بودیم اما خبری از هستی نبود!

بی اختیار گریه می کردم و همسرم از مغازه دار های اطراف پرس و جو می کرد! اما کسی متوجه هستی نشده بود. با مدیر مدرسه تماس گرفته بودم. به محض اینکه خانم علوی رسید، سیستم متصل به دوربین های مداربسته را روشن کرد و فیلم ها پخش شد.دوربین ها در چند زاویه متفاوت بود و کمی طول کشید تا هستی را در یکی از فیلم ها پیدا کنیم! در فیلم دیدم که دخترم از در بزرگ مدرسه بیرون آمده بود و به اطراف نگاه می کرد. حتما به دنبال دوستانش می گشت. کمی دور شد. ناگهان یک مرد قد بلند با شال گردن و کلاه به هستی نزدیک شد و چیزی به او گفت و با دست نقطه ای را به او نشان داد. هستی و مرد غریبه از دیدرس دوربین خارج شدند! مدیر مدرسه پرسید که مرد را می شناسیم یا نه؟ گریه های من اجازه نمی داد جواب بدهم! همسرم با پلیس تماس گرفت!

تمام دنیا بر سرم خراب شده بود! ازخودم می پرسیدم: چه بلایی بر سر دخترم می آورند؟ چرا هستی هیچ مقاومتی نکرد؟ چرا زودتر متوجه نبودن هستی نشدم؟ چرا انقدر دیر تماس گرفتم! هزار سوال بی جواب در سرم می چرخید!

هر ثانیه برایم به اندازه ساعت ها می گذشت!

بالاخره ماموران پلیس رسیدند. پیش از همه عکس هستی را گرفتند و با دیگر همکارانشان صحبت و هماهنگی کردند. دو نفر سراغ فیلم ها رفتند و تمام فیلم ها را بررسی کردند! متوجه شدند که مرد غریبه هستی را سوار صندلی عقب یک سمند سفید رنگ کرده و از محل دور شده اند. اما پلاک ماشین و چهره ی مرد در هیچ فیلمی مشخص نبود! باورم نمی شد دخترم قربانی یک ماجرای آدم ربایی شده باشد!

حال مساعدی نداشتم و اضطراب اجازه ی فکر کردن را از من گرفته بود! پلیس به دنبال سرنخی می گشت تا او و همه ی ما را به هستی برساند. شماره تماس های ما را گرفته بودند تا تلفن ها را کنترل کنند. از اینکه تماسی برقرار نشده بود نگران بودند اما احتمال می دادند که کودک ربایان با تلفن منزل تماس بگیرند. از ما خواستند تا به منزل برویم و منتظر تماس باشیم. تاکید کردند هر تماسی که برقرار شد سعی کنیم مکالمه را طولانی کنیم تا بتوانند موقعیت مکانی آن ها را پیدا کنند. می خواستند از طریق تلفن موقعیت هستی را ردیابی کنند. قبل از رفتن، یکی از مامورین از من خواست با دقت به سوالاتی که می پرسد پاسخ دهم.

_دخترتان سابقه ی فرار از خانه را داشته؟

_نه

_کسی از اقوام یا آشنایان هست که هستی به او وابستگی غیر عادی داشته باشد؟

نه

_با کسی خصومت و درگیری شخصی نداشتید؟

-نه

صدای جناب سروان که با همکارش صحبت می کرد در گوشم می پیچید!

در مورد ردیابی صحبت می کردند. رد یابی… Gps… موقعیت مکانی… احساس می کردم این واژه ها برایم آشنا است، یک جایی همه ی این ها را شنیده بودم!

مامور پلیس خودکارش را در هوا تکان داد و گفت : خانم حواستان کجاست؟ پرسیدم دخترتان دقیقا چند ساله است؟

گفتم: ۷ سال،

 هفته ی پیش تولد هستی بود! 

مثل افتادن از یک روی یک ارتفاع به خودم آمدم! یادم آمد! تولد هستی! هفته ی پیش تولد هستی بود و عمویش در مورد هدیه ای که برای هستی گرفته بود صحبت می کرد! همه ی این واژه ها را همان جا شنیده بودم! برادر همسرم یک دستگاه ردیاب همراه کوچک به هستی هدیه داده بود، و در موردش توضیح می داد که می تواند داخل کیف مدرسه قرار گیرد و به موبایل یا لپتاپ وصل شود. همان شب ، زمانی که من درگیر پذیرایی از مهمان ها بودم، با اصرار هستی ردیاب را به موبایلم وصل کرده بود!

چند بار میان گریه گفتم هستی یک ردیاب دارد! ماموران پلیس از حرفم خیلی تعجب کردند. باور نمی کردند دختربچه ای ۷ ساله یک ردیاب باخودش داشته باشد! ماجرا را تعریف کردم. همسرم موضوع را به یاد داشت ، اما فکر نمی کرد ردیاب را فعال کرده باشیم!

جناب سروان امیری که خواسته بود ما به منزل برگردیم تصمیمش را عوض کرد . یکی از ماموران که اطلاعات فنی داشت سریع تلفن همراهم را گرفت و صفحه ی مربوطه را باز کرد. موقعیت هستی بر روی صفحه موبایل نمایان شد. نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت! نقطه در حاشیه شهر تهران و در حال حرکت بود! سریع سوار ماشین ها شدیم و به سمت محلی که ردیاب نشان می داد حرکت کردیم. سروان امیری خواستند از درست کار کردن ردیاب و اینکه در کیف هستی قرار گرفته است یا نه اطمینان پیدا کنیم. مجبورا به عموی هستی زنگ زدیم و جریان را گفتیم. او مطمئن بود که همراه هستی ردیاب را در کیف مدرسه اش گذاشته اند و اگر هستی آن را جا به جا نکرده باشد، احتمال خطا وجود ندارد. طبق گزارشِ برنامه ی ردیابی، هر لحظه به دخترم نزدیک تر می شدیم. استرس تمام وجودم را گرفته بود. چند دقیقه بعد برادرِ همسرم خودش را به ما رساند و به ما ملحق شد. او گفت ردیاب قابلیت شنود دارد و بعد از چند لحظه در میان بُهت و تعجبِ همه ی ما، چند صدای مردانه از تلفن همراهم پخش شد! صدا ها خیلی مفهوم نبود. اما متوجه می شدیم در مورد یک مکان صحبت می کنند. بعد از چند دقیقه صدای گریه ی دخترم را هم شنیدیم. سروان امیری همان لحظه درخواست اعزام نیرو کرد. از صداهایی که شنود می کردیم متوجه شدیم از دخترم یک شماره تماس خواسته اند! و درست چند دقیقه بعد تلفن همراه همسرم زنگ خورد و یک شماره ناشناس بود. یکی از مامورانی که در ماشین ما بود خواست که خودرو را متوقف کنیم تا متوجه حرکتمان نشوند. از همسرم خواست طبیعی رفتار کند و هیچ اطلاعاتی در مورد مکانی که حضور دارد ندهد. همسرم جواب داد اما تماس قطع شد!

دستگاه ردیاب کودک ، جان دخترم را نجات داد

نیرو های پلیس با خودروی غیر نظامی آمده بودند. خودروی ما هم اجازه ی نزدیک شدن  نداشت. چرا که ممکن بود آدم ربایان شناخت قبلی داشته باشند و یا هستی خودروی ما را ببیند و عکس العملی از خودش نشان بدهد. بنابراین به خودروی دیگری رفتیم. به مسیر ادامه دادیم، تا جایی که متوجه می شدیم هستی در چند متری ماست. دو خودروی سمند سفید در نزدیکی ما حرکت می کردند. مطمئن بودیم دخترم در یکی از این دو ماشین است. ردیاب یکی از خودرو ها را نشان می داد، اما پلیس احتمال می داد ردیاب خطای تشخیص داشته باشد. من از شدت نگرانی دوست داشتم هر دو خودرو را متوقف کنیم و هر چه زودتر هستی را نجات دهیم. اما مامورانِ پلیس تاکید داشتند این کار بیشتر از همه برای هستی خطرناک است. بعد از طی چند صد متر، با فاصله گرفتنِ یکی از ماشین ها  متوجه شدیم خطایی در کار نبوده و هستی در همان خودرو بوده است. باز هم ماموران، درگیری در حینِ حرکت را انتخاب نکردند. فاصله را بیشتر کرده بودند تا مشکوک نشوند.

دقایقی بعد، از صدایی که شنود می کردیم متوجه شدیم برای خرید سیگار توقف خواهند کرد. ماموران برای آمادگی با هم هماهنگی کردند. خودرو جلوی فروشگاه بین راهی ایستاد. و یکی از سه مرد پیاده شد و به داخل فروشگاه رفت. همان موقع ماموران پلیس در یک حرکت سریع به سمت خودرو و فروشگاه رفتند و موفق شدند با غافلگیر کردنشان هر سه نفر را دستگیر کنند. من اجازه ی پیاده شدن نداشتم و از داخل خودرو شاهد دستگیری دزد ها بودم. پس از آنکه دخترم را از ماشین پیاده کردند نتوانستم خودم را کنترل کنم. به سمتش دویدم و بغلش کردم. انگار خدا دوباره او را به من داده بود. چشم های دخترم از شدت گریه سرخ شده بود. او را می بوسیدم و به خاطر کوتاهی هایم عذرخواهی می کردم. کمی طول کشید تا حال روحی ما مساعد شد!

از جناب سروان که هنوز کنار ما بود تشکر کردم. اما ایشان عموی هستی را بیشتر شایسته ی تشکر می دانستند. واقعا از امکانات این ردیاب هوشمند، و از اینکه به راحتی در دست یک خانواده ی معمولی قرار داشت، تعجب کرده بودند. اینکه به سادگی از طریق موبایل کنترل می شد و همزمان دو کار موقعیت یابی و شنود صدا را انجام می داد. و همینطور ابعاد کوچک آن که توجه آدم ربا ها را به خود جلب نکرده بود. با خودم فکر کردم واقعا چه هدیه ی به درد بخوری بود!

ضرورت استفاده از ردیاب برای خودرو و اشخاص :

همان طور که گفتیم این داستان با الهام از یک حادثه واقعی نگارش شده و این قبیل اتفاقات برای زندگی های امروزی، امر دور از ذهنی نیست. پیش بینی راهکار هایی برای حفظ امنیت کودکان و استفاده از امکاناتی که در دسترس است، ضرورت دارد. با فروش ردیاب های شخصی توسط شرکت ایران رهیاب، کنترل امنیت کودک یا هر فردی که نیازمند مراقبت است از راه دور برای خانواده ها فراهم شده است. بنابراین لازم است هر خانواده ای خودش را برای مقابله با خطرات احتمالی آماده کند. تا هیچ کودکی حتی برای چند ساعت در چنگ افراد جنایتکار اشک نریزد.

Thanks! You've already liked this
No comments